دوشنبه 4دی 1391

سلام عشق مادر. الان به خاله سهیلا زنگ زدم و حالت رو پرسیدم. گفتند:خدا رو شکر خوبید. عزیزم. آخر هفته پیش و اول این هفته مریض بودی.
بابایی آخر هفته از مأموریت اومد. تو هم تا بابایی رو دیدی اینقدر ذوق کرده بودی که به هق هق افتادی. شب یلدای خوبی بود و ما سه نفره تو خونه دور هم خوش بودیم که فهمیدم دختر عسل تب کرده خیلی ناراحت شدم تا صبح با بابایی بالای سرت بودیم . صبح بوردیمت دکتر . عمو ارسطو گفت که ریه ات عفونت کرده. خلاصه دوران بیماری بدی بود. سه شب و روز با بابایی بالای سرت بودیم من دیگه روز شنبه نا نداشتم بابا هم که بنده خدا باید می رفت اداره. روز یکشنبه حالت بهتر شد ولی به خاطر اینکه بیشتر استراحت کنی نرفتم اداره و تو خونه موندیم.
امروز صبح اومدم اداره شما رو تحویل مهد دادم و فهمیدم به به چند تا از بچه هاتون مریضی شما رو داشتند. فهمیدم که قصیه مریضیه شما از کجا آب می خوره. چه کار کنیم مهد و هزار جور دردسرهای این طوری.
عزیزم انشاالله همیشه سالم و سرحال باشی و هیچوقت مریض نشی. می بوسمت و تو رو به خدا میسپارم...




دوشنبه 4دی 1391
